اصلا توی شرایط خوبی از زندگیم نیستم، اما نمی‌دونم چرا بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس آزادی می‌کنم. شاید چون می‌دونم ممکنه از آخرین بارها باشن؟ شاید چون نگرانم از دستشون بدم؟ نمی‌دونم، اما این حس که نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته و دارم با تصور بدترین‌ها، برای زندگی کردن تلاش می‌کنم کمی برام خوشاینده. البته در صورتی که بخش دوم جمله‌م هم همراهش بیاد.

باور نمی‌کنم چطور زندگی کردم که سال یازدهمم به این سرعت گذشت. دبیر ادبیات دوست‌داشتنی‌مون صفحه اول کتابم رو برام امضا کرد و با خودم فکر می‌کردم Damn girl انگار از اولین جلسه‌تون یک روز هم نگذشته. ناهار که می‌خوردیم، به دوستام نگاه می‌کردم و به اتفاقایی که برامون افتاده فکر می‌کردم و توی ذهنم روزهامون رو مرور. جمعه با آتری، آرمیتی، دیانا و فاطمه نمایشگاه بودیم و وقتی از ته دل می‌خندیدیم حس کردم با وجود همه اتفاقات رخ داده توی امسال من روزهای خوبی داشتم. اگر همین امشب توی خواب بمیرم جز خاطره‌هایی که با اسکارلت نساختم حسرت دیگه‌ای ندارم.

 

+پری رو از نزدیک دیدم و خدای من رو در رو حتی تاینی تره::))