ارغوان،

شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از جهان بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید...

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد..

---

میدونید چیشد؟ داشتم به اینکه اسپرماتوگونی بیشتر شبیه اینه که به یه مشت اسپرم بگین برن تو گونی میخندیدم که یهو یادم اومد نوجوونیم رو به پایانه، پنج ماه دیگه کنکور دارم، قبول میشم؟ نمیشم؟ یاد خوابی که نداشتم و غذایی که نخوردم و روزای خوبی که تجربه نکردم افتادم و اینکه چقدر دلم برای ریحانه و لارا و نهال و محفل تنگ شده و چقدر آرزوی یه تایم استراحن بدون عذاب وجدانو دارم و بغضم ترکید.. :] 

ارغوان رو زمزمه میکنم و فکر میکنم که اون بیرون چه خبره؟ بدون درد، بدون ترس، امیدوار، بدون نگرانی کنکور و بدون ترس از مرگ بیرون رفتن..و اینکه سعی میکنم یاد بابابزرگم نیفتم ولی هربار چشمام میسوزه و جلوی اشکامو میگیرم و ارغوان، درخت ارغوان توی حیاط خونه‌ش... بهار میشد و بنفش و صورتی کل ورودی خونه رو میگرفت، بوی زندگی میداد شکوفه های ارغوان، ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست:)