عجیبه که این روزا یهو و گاهی بی دلیل میرم توی یه مود مسخره که جز با گریه آروم نمیشم:)
دلم برای بوی بهارنارنج، چای نعنا توی هوای مرطوب بعد بارون دم صبح و یه کتاب خوب بدون استرس خوندن و تقریبا همه اجزای زندگی نرمال گذشتهم تنگ شده..
عجیبه که این روزا یهو و گاهی بی دلیل میرم توی یه مود مسخره که جز با گریه آروم نمیشم:)
دلم برای بوی بهارنارنج، چای نعنا توی هوای مرطوب بعد بارون دم صبح و یه کتاب خوب بدون استرس خوندن و تقریبا همه اجزای زندگی نرمال گذشتهم تنگ شده..
ستایش گفت درمورد یکی از "از دست دادن" هامون بگیم.
گفتم هجدهم دی، وقتی آروشا اومد خصوصیم.
من وقتی دوران مدرسه بودم واقعا احساس میکردم دارم وقتمو تلف میکنم، سر این که هر چیزی که اجباریه گیر من میوفته، مثل درس خوندن، این که مجبور باشی معلمی که ازش متنفری رو تحمل کنی، امتحانات سنگینی که یادآوریشم واقعا منو میترسوند. واقعا شیره وجودمو میکشیدن
حالا که میبینم دو ساله مدرسه نمیرم و طبق معمول، دارم کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم(مثل پست گذاشتن، کتاب خوندن، نقاشی کشیدن یا حتی سریال دیدن و انجام کارهای خونه اونم وقتی خودم بخوام) اگه بدبختیهای زندگیم رو فاکتور میگیرم، با خودم میگم حالا تو اوجشم.
خواستم بگم که واقعا درک میکنم که چه حسی داری و دلتنگ اون زندگی گذشتهات کردی، همون روزهایی که وقت هر چیزی رو داشتی. هر چند که اون دوران تموم شه، ممکنه هر چیزی مثل سابق نباشه ولی میدونم چیزی که عوض نمیشه، همینه که تو داری مینویسی و هیچ وقت رهاش نکردی. مثل منی که نقاشی میکشم و رهاش نمیکنم.
گفتی از دست دادن. حقیقتا اگه به من بگین، من یه لیست آماده میکنم. منظورم اینه که اونقدر من چیزهایی رو از دست دادم که هر دفعه یادش میوفتم دردهام بیدار میشن. از دست دادن آدمهای موردعلاقهام، از دست دادن اون فرصتی که داشتم، مثل وقتی که همش منتظر بودم که رو وون رو با اعضاش ببینم ولی کمپانی گند زد به همهچی، از دست دادن اون لحظههای خوشی که فکرش رو نمیکردیم زودگذر باشن، از دست دادن آدمهایی که یه زمانی دوستم بودن ولی بدون گفتن دلیل رهام کردن، انگار که براشون دیگه مهم نیستم و... آره.
تازه آلو، من واقعا روز بدی داشتم، جوری که هر چیزی رو به چشمم دیدم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. نزدیک بود یکی از دست بدم، نزدیک بود بمیرم و جونمو سر یه دعوا مسخرهای که بابام تو موقع عصبانیت آروم نمیشد میدادم. فکر نمیکردن یهو از چند روز بعد از تولدم اینطوری روزمون بگذره. قشنگ کوفتگی بدنم رو حس میکنم. انگار تو جنگ بودم، در حالی که فقط یه دعوا روانی بود. تو فکر کن من اگه تو جنگ بودم چیکار میکردم؟ تا حد مرگ میجنگیدم.
خیلی حرف زدم، به این و اون حرف زدم، به تو هم حرف زدم که بلکه احساس کنم تنها نیستم.(واقعا هم نیستم) و الان میبینم که اون شب بعد از دعوا، نمیتونستم بخوابم و حس مرگ داشتم، صبحش بیدار شدم و دیدم هنوزم زندم...
بگذریم، آلو، واقعا اشکالی نداره که تو این زمانی هستی که کلا میری تو مودی که باعث میشخ گریه کنی. اینو خوب میدونی که گریه کردن برای ضعیف شدن آدم به وجود نیومده، به خاطر این به وجود اومده که غمها رو به اشکهامکن بسپریم.
امیدوارم یه روزی برسه که بتونی "زندگی کنی" چون ما خیلی وقته واقعی "زندگی" نکردیم. ولی میرسه، من میدونم.♡
دیروز فهمیدم گل ختمی نماد شجاعته و چون اسمش ختم داره فکر میکردم معنایی تو همون مایه ها داشته باشه ولی اسمش بعدا به نظرم منطقی اومد چون برای مردن نیاز به شجاعت داریم نیست؟
و حالا نشستم اینجا و با خودم فکر میکنم که چقد رندومم و من حتی نمیخوام که بمیرم پس چرا باید به گل ختمی فکر کنم اخه:|