i'm hunted but i'm feeling just right

خواستم بنویسم، ولی مامانم گفت بیرون هوا خوبه و شاید بهتره برم یکم قدم بزنم. رفتم پارک، به پاییز و نیکت زنگ زدم و ازشون خبر گرفتم و پیرمردهارو درحال بازی شطرنج تماشا کردم.
خواستم بنویسم، ولی سرم درد میکرد، برای همین کلاه هودیم رو کشیدم جلو و بیگ بنگ تئوری دیدم تا فصل هفت تموم شد. به این فکر کردم که صبح هنوز وسط فصل شیش بودم. زیرلب گفتم «احتمالا به کمک نیاز دارم» ولی کسی صدامو نشنید.
خواستم بنویسم، ولی چپتر اول هیتد رایولری بودم و رفتم دو قسمت آخر رو دوباره ببینم. خواستم بعد از شام بقیهش رو بخونم، ولی به جاش سه قسمت دیگه سیتکام دیدم تا وقتی که مهتاب زنگ زد.
خواستم بنویسم، ولی ساعت ده و نیم شد و الکلاسیکوی فینال سوپرکاپ اسپانیا. خواستم بین دو نیمه بنویسم، ولی راستش رو بخواید حتی نفهمیدم چرا ننوشتم و اون یک ربع چجوری گذشت.
خواستم بنویسم ولی عینکم کثیف بود و کمرم درد میکرد و دهنم مزهی خوبی نداشت و احتمالا باید میرفتم دستشویی.
بازی 2-2 مساویه. دقیقهی 68ئه. فران به جای لوا اومد توی زمین. امیدوارم بارسا ببره. به نظرتون میبره؟
دلم برای فوتبال دیدن وقتی صفحه رو کوچیک کرده بودم تا همزمان با دوستام حرف بزنم و تو چنلم گزارش کنم تنگ شده.
دلم برای زندگی کردن عادی تنگ شده.
احتمالا باید بنویسم.. همونطوری که همیشه مینوشتم. ولی نمیدونم اون نویسندهی همیشگی هنوز زندهست یا نه.
+بالای وب یه لندوی کوچولو هست که وقتی نازش کنید بهتون سلام میکنه ~
- ۰۴/۱۰/۲۳

us. (me n bayan)