
وقتی یه سیاهچاله پیدا کردی و از سفینهت انقدری دور شدی که کسی صدای درخواست کمکت رو نشنوه، وقتی گرانش تورو سمت تاریکی بی پایانی میبره که حتی نور هم ازش رد نمیشه، قبل از اینکه به آخرین بارهات فکر کنی و به یاد بیاری هیچوقت به مامان نگفتی متاسفی، به من فکر کن. به شاخههای نوری که جایی ته اون تاریکی پنهان شدن فکر کن و از خودت بپرس تاریکی نور رو میبلعه یا نه.
چون شاید وقتی داخلش کشیده بشی، یه جای دیگه برای باز کردن چشمهات داشته باشی. جایی بهتر از اون سمت سیاهچاله، انقدر بهتر که یادت نیاد چرا مامان ناراحت بود و چرا از زمین فرار کردی و چرا آرزو میکردی بمیری که دیگه مجبور نشی با این دلیلها زندگی کنی. فکر کردن بهش باعث میشه نفس عمیق بکشی، خوبه. برای رسیدن به اونجا همهی اکسیژن باقی موندهت رو نیاز داری.
بهم قول میدی وقتی توی جای جدید چشمهات رو باز کردی، هنوزم آدم خوبی باشی؟ میدونم اون پروانههای لعنت شده بالهاشون رو از دست دادن و پرواز کردنشون شبیه یه رویای محال به نظر میرسه، ولی بهم قول بده تورو تبدیل به کسی که ازش متنفر بودی نکرده باشن. بهم قول بده بهایی که برای اونجای بهتر پرداخت کردی پروانههای توی قلبت نباشن. چون اگه اینطوره، ترجیح میدم پروانههای خودمو بهت بدم و من کسی باشم که بلعیده میشه.
قبل از فرو رفتن، گریه نکن. مامان میدونه منظوری نداشتی. دنیای جدید منتظرته. نفس عمیق بکش و بشمر.
سه، دو، یک.
روز دوم؛ گاهی وقتا حس میکنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی میکنه.
+دوتا پست در یک روز oh we are so back
- ۱۶ comments
- ۳۰ دی ۰۴ ، ۲۰:۱۸






