𝗔𝗽𝗿𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗼𝘄𝗲𝗿

nothing just an inchident
hi :)

۱۶ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

وقتی یه سیاهچاله پیدا کردی و از سفینه‌ت انقدری دور شدی که کسی صدای درخواست کمکت رو نشنوه، وقتی گرانش تورو سمت تاریکی بی پایانی می‌بره که حتی نور هم ازش رد نمی‌شه، قبل از اینکه به آخرین بارهات فکر کنی و به یاد بیاری هیچ‌وقت به مامان نگفتی متاسفی، به من فکر کن. به شاخه‌های نوری که جایی ته اون تاریکی پنهان شدن فکر کن و از خودت بپرس تاریکی نور رو می‌بلعه یا نه.

چون شاید وقتی داخلش کشیده بشی، یه جای دیگه برای باز کردن چشم‌هات داشته باشی. جایی بهتر از اون سمت سیاهچاله، انقدر بهتر که یادت نیاد چرا مامان ناراحت بود و چرا از زمین فرار کردی و چرا آرزو می‌کردی بمیری که دیگه مجبور نشی با این دلیل‌ها زندگی کنی. فکر کردن بهش باعث می‌شه نفس عمیق بکشی، خوبه. برای رسیدن به اون‌جا همه‌ی اکسیژن باقی مونده‌ت رو نیاز داری.

بهم قول می‌دی وقتی توی جای جدید چشم‌هات رو باز کردی، هنوزم آدم خوبی باشی؟ می‌دونم اون پروانه‌های لعنت شده بال‌هاشون رو از دست دادن و پرواز کردنشون شبیه یه رویای محال به نظر می‌رسه، ولی بهم قول بده تورو تبدیل به کسی که ازش متنفر بودی نکرده باشن. بهم قول بده بهایی که برای اون‌جای بهتر پرداخت کردی پروانه‌های توی قلبت نباشن. چون اگه اینطوره، ترجیح می‌دم پروانه‌های خودمو بهت بدم و من کسی باشم که بلعیده می‌شه.

قبل از فرو رفتن، گریه نکن. مامان می‌دونه منظوری نداشتی. دنیای جدید منتظرته. نفس عمیق بکش و بشمر.

سه، دو، یک.

 

روز دوم؛ گاهی وقتا حس می‌کنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

+دوتا پست در یک روز oh we are so back

  • yuyu

نمی‌دونم چرا انقدر نوشتن اینجور چیزا بهم خوش می‌گذره شاید آدم عجیبی‌ام :)))

امسال برای تولدم مانیا بهم یه ژورنال خوشگل هدیه داد با طرح کتاب بینوایان (یکی از کتابای مورد علاقم btw) که ازش برای ژورنال نوشتنم استفاده کنم و من تصمیم گرفتم همه لیست‌هام رو اون تو بنویسم (اگر تا الان نمی‌دونستید من لیست نوشتن خیلی دوست دارم 🙏)

و همون اول کار دوتا لیست چیزهایی که دوست دارم و چیزهایی که دوست ندارم نوشتم که الان می‌خوام با شما دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم که اگر این‌هارو درمورد من نمی‌دونستید الان بدانید :>

عکس اول پست هم کار یکی از دوستام هیاست که خیلی خوب من رو توصیف می‌کنه TT xD

انی‌وی برویم برای لیست‌ها.

  • yuyu

1. بدون سیتکام حوصله‌م خیلی سر می‌ره بگید چی ببینم :>

2. آپدیت از بقیه چیزایی که دنبال می‌کردم: امروز همیلتون دیدم، یک فصل و نیم برکینیگ بد دیدم (قسمت 6 فصل 2 ام و حوصله‌م سررر رفتهه چرا انقدر همه چی کند پیش می‌ره دیوانه شدم)، فصل 3 یانگ شلدون رو شروع کردم، یک صفحه آنا کارنینا خوندم و دراپ کردم چون سرم درد می‌کرد و همه فیلمای Diary of a wimpy kid رو دیدم. اگه براتون سواله وقت از کجا میارم باید بگم هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم در طول روز + اسکیپ به مقدار فراوان D:

3. همیلتون!! این نیاز به پست اختصاصی خودش داشت حتی ولی جون نوشتن ندارم بعدا که اسپاتیفای داشتم و آهنگاشو هزاربار گوش کردم ازش می‌نویسم (قول انگشتی که دوباره بیان رو ول نمی‌کنم) و I LOVED IT HOLY MOTHER. حالا می‌فهمم چرا آرتی اینهمه وقت تلاش کرد من همیلتون ببینم. =))) از الان می‌تونم ادیتای همیلتونxهمیلتون (الگزندر و لوییس) رو تصور کنم تو سرم :)) یه عالمه از آهنگاشم رو ادیتا قبلا شنیده بودم مخصوصا اون wait for it که کلی ادیت لندو بعد قهرمانی دیده بودم ازش. خلاصه که به من تیک تاک بدهید یا اگر دوستان آهنگارو سیو دارن ارسال کنن *ایموجی قلب شکسته*

4. تو پست قبل درمورد نینی گفته بودم که قراره بیاد پیشمون ولی اون شب انقدر خسته بودم تعریفش نکردم. بچه‌ها پنج بار kpop demon hunters دیدیم. پنج. بار. و نه که چیز جدیدی نداشته باشیم خودش می‌خواست ببینه پنج دفعه. =)) و همینجا هم تموم نمی‌شد هی می‌زد عقب یه صحنه رو هزار بار می‌دید. وسطش استپ می‌کرد *سوال* بپرسه و سوالاش مثلا این بود که این کیه وسط جمعیتY-Y منم نمی‌دونم از کجا ولی برای همشون جواب داشتم :)) کارمای خودمه که سرم اومده چون منم دقیقااا همین مدلی بودم. ولی کل اتاقم بوی نینی گرفته بود و با اینکه خرابکاری زیاد کرد ولی عاشقشم تحمل می‌کنم با اینکه اصلا حوصله نداشتم :< دلم براش تنگ می‌شه خیلی.

5. رو دیوار اتاقم کلی پوستر تیلور و کیپاپ و چپل و اولیویا هست. دونه دونه بهم گفت ازشون براش آهنگ بذارم، موقع گوش دادنشون باباش اومد یه سری بهمون بزنه و اینا گفت توروخدا با چیز جدید آشناش نکن همون کیپاپ بسمونه =))))

6. حالا فان فکت که مامان بابای نینی در نوجوانی فن بک استریت بویز و بعدتر وان دایرکشن بودن (isn't that SO COOL) و قبل اینکه نینی به دنیا بیاد کلی بساط داشتیم که آره فاز واندی از سر ما افتاد کیپاپ هم از سر تو میفته. حالا الان 5 سال بعد من هنوز کیپاپرم و بچه‌شون پنج دفعه we're going up up up it's our moment خوند تو خونه‌ی ما. :دی *استیکر لوکی فنجون به دست*

7. دیشب قبل خواب انقدر خسته بودم که مغزم انگلیسی رو پردازش نمی‌کرد و آلسو خستگیه یه جوری بود که خوابم نمی‌برد برای همین رفتم در همسایگی گودزیلا ری رید کنم :)))))))

8. انقدر گی ندیدم دارم روانی می‌شم، پسر والتر رو با جسی شیپ کردم. یه کاپل رندوم هم تو کتاب مورد علاقه صدسال پیشم با حنا پیدا کردیم قرار شد بعدا تو ایوتری سرچ کنیم-

9. این دنیا برای من زیادی استریته ایوتری من را پس بدهید.

10. بابام وسط نوشتن این اومد شب بخیر بگه بره و من داشتم پارت شیپ پسر والتر و جسی رو می‌نوشتم نزدیک بود به خودش اعلام کنم بلند :)

  • yuyu
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۹:۳۳
  • yuyu

1.آره لیست نوشتن خیلی راحت تره. :)

2.بیگ بنگو دیروز تموم کردم، امروز یه فصل یانگ شلدون دیدم و کل big little lies هیچکس نپرسه چطور. فیلم و سریال و اینا بگید برم ببینم :>

3. نینیِ 5 ساله و مامان باباش دارن مهاجرت می‌کنن. مامانش دیروز رفت و خودش و باباش قراره چهارشنبه برن، برای همین الان دلش تنگ شده برای مامانش و ناراحته. مثل اینکه هرچقدر سعی کردن حالشو بهتر کنن هیچی اثر نداشته تا اینکه مامان بزرگش aka خواهر مامان بزرگ من بهش گفته یوری میاد پیشتون و اسم منو که شنیده آروم شده و اینا. ::))))) خلاصه فردا دارم می‌رم پیش نینی باهاش کیپاپ دیمن هانترز ببینم D:

4. نینی 5 ساله از وقتی به دنیا اومده خیلی پیش ما بوده و حتی تنهایی ازش مراقبت کردم چندبار، نمی‌دونم بدون دیدنش چیکار کنم. TT

5. انقدر زندگیم بی محتوا و خسته کننده‌ست حتی هیچی ندارم اینجا بنویسم واقعا عالیه.

6. الان یادم اومد his and hers رو هم امروز خوندم و کاش اینترنت داشتیم می‌رفتم بهش یک ستاره می‌دادم-

7. FIC MIKHAM زندگی بدون فیک واقعا نه معنی داره نه زیبایی نه هیچی. فیک می‌خوام. اگه براتون سواله از اون آرشیو تا کجا پیش رفتم باید بگم حجم ناراحت کننده‌ای ازش باقی مونده.

8. می‌دونید تا الان ممکنه یه تریلر دیگه از دومزدی بعد از تریلر فنتستیک فور لیک شده باشه؟ می‌دونید ممکنه تریلر داکتر دوم و لوکی اومده باشه و ما ندونیم؟ کدوم جهنمی مردمش رو بدون اینترنت می‌ذاره آخه وای از هرکی توی این دولت کار می‌کنه متنفرم aaaaaaa

9. هرشب به این وقتا که می‌رسه و میام پست بنویسم فکر می‌کنم که فردا یه کار هیجان انگیز انجام می‌دم و توی پست روزانه نویسی‌م یه چیز باکیفیت منشن می‌کنم ولی دوباره پلک می‌زنم و شب می‌شه و من هیچ کاری نکردم-

10. دارم دیوونه می‌شم. وای.

  • yuyu

-the bigbang theory

 

+ بهم کتاب معرفی می‌کنید؟ توی طاقچه بی‌نهایت باشه که چه بهتر.

  • yuyu

نمی‌دونم چرا انقدر روی این‌که حتما تایتل از روی یه آهنگ انتخاب کنم تاکید دارم وقتی اکثر مواقع حتی مربوط به پست هم نیست-

دارم big little lies می‌خونم و فوتبال بارسا توی کوپا دل ری رو نگاه می‌کنم. فران کاپیتانه. ولوم صدا روی سه‌ست، اونقدر بلند نباشه که بابا شکایت کنه و در حدی بلند باشه که من بتونم بشنوم، بدون اینکه مجبور باشم بین هر صفحه سرمو بلند کنم. همسایه‌هامون دوباره مهمون دارن و مکالمه‌شون رو کامل می‌شنوم. اذیت کننده‌ست. گاهی به این فکر می‌کنم که شاید بهتره منم بی ملاحظه باشم، ولی می‌دونم که این‌کارو نمی‌کنم.

دوساعت پیش کتاب رو شروع کردم و نصفش مونده. دلم برای تلگرام و حرف زدن با بچه‌ها موقع بازی تنگ شده. دلم برای پست کردن اسکرین‌شات‌های بیگ‌بنگ تئوری و کوت‌های کتاب توی چنلم تنگ شده.

از کیت جدیدمون خوشم نمیاد، شبیه مداد شمعی می‌شن. خوشگله، ولی بارسا نیست.

به نظرتون جام کوپا رو هم می‌بریم؟ امیدوارم ببریم.

می‌خوام بقیه‌ی کتاب رو بخونم، بازی رو ببینم و تا وقتی که بلاخره دست از عذاب دادن خودم با بیدار موندن توی خستگی بردارم، به بچوهای خودم فکر کنم. نمی‌دونم وقتی این‌کارو نمی‌کنم قبل از خواب چی توی سرم می‌گذره. بهش که فکر می‌کنم فقط چندساعت خالی و پوچ یادم میاد.

خالی هستم از همه چیز و تمام احساسات دنیا و این احتمالا باید بترسونتم، ولی حتی اون ترس رو هم حس نمی‌کنم.

اگه بارسا امشب ببره، این هفته قراره هفته‌ی خوبی باشه.

  • yuyu

از چند هفته و چند ماه قبل تا امروز، بیشترین و قوی‌ترین چیزی که حس می‌کنم دلتنگیه.

می‌دونی اگه بهش فکر کنی، دلتنگی و ترس از دست دادن واقعا حس بزرگیه. توی سیزن دوی یوفوریا، رو به الیوت می‌گه "از دست دادن" از عشق هم قوی‌تره، که وقتی جولز رو برای اولین بار دیده ترسیده که از دستش بده.

فکر کنم منم همچین حسی داشتم و از دست دادنش واقعا قوی‌تر از عاشقش شدن بود.

دفعه‌ی قبل که قلبم شکست با خورده‌هاش کلمه‌هامو تیز کردم، ولی این‌بار هیچی برای نوشتن ندارم. هیچی برای گفتن ندارم. هیچی نمونده که بخواد روی این زخم رو ببنده. نه که تلاش نکرده باشم.. ولی انگار واقعا هرچقدر بزرگتر بشی زخم‌هات هم بیشتر درد می‌گیرن.

داری با شکستن قلبت کنار میای که کل کشورت بهم می‌ریزه و امتحان‌هات میفتن عقب و با خونواده‌ت به مشکل می‌خوری و اینترنت‌ها قطع می‌شن و تو می‌مونی و افکارت و الان برای اینکه بگی مسائل بیرون به من ربطی نداره زیادی بزرگ شدی؛ پس وقتی سردرگمی و مطمئن نیستی چقدر بیشتر برای زنده بودن و تجربه کردن و نفس کشیدن زمان داری، یه چیزی بهت یادآوری می‌کنه عشقت رو از دست دادی و احتمالا یه مدت قراره پشت اون میز بشینی. یادآوری‌ش اعصابم رو خورد می‌کنه چون... مردم دارن می‌میرن. خودم دارم می‌میرم. چرا چیزی که انقدر بهم آسیب می‌زنه از دست دادن ستاره‌هاییه که توی چشم‌هاش می‌درخشید وقتی لبخند می‌زد؟

احتمالا نباید بعد از ۱۲ شب یه سری پلی‌لیست‌ها رو گوش بدیم. forca lesbians I guess.

 

+انقدر حوصله‌م سر رفته بود که عصر رفته بودم پارک سر کوچه‌مون فوتبال پسربچه‌ها رو نگاه می‌کردم و تیمی که تصمیم گرفتم فنشون باشم باخت. :(

++من دلم برای اکسم تنگ شده ولی همتون هرجایی هستید ده قدم از زنگ زدن به اکس‌هاتون فاصله بگیرید (مهتاب ما توی این دسته قرار نمی‌گیریم ولی به هیچ پسری زنگ نزن.)

  • yuyu

یه ورژن دیگه از من وجود داره، می‌دونی؟ توی یه دنیای موازی که هممون تصمیمات دیگه‌ای گرفتیم، یه ورژن دیگه از من هست که مطمئنم آدم بهتریه. البته تو ممکنه موافق نباشی، چون شنیده بودم می‌گن تو می‌بایست چیزی که الان هستم رو دوست داشته باشی. هرچند نمی‌دونم چطور ممکنه چیزی رو دوست داشت که کامل نیست. قبل تموم شدن پازل که نمی‌زنیمش به دیوار، مگه نه؟

برگردیم به همون ورژن جدید، تاحالا فکر کردی چه چیزهایی ممکن بود تغییر کنه اگه من متفاوت نبودم و تو... خب... یه راه دیگه رو انتخاب می‌کردی؟ نه که مسیر امروز رو کم اهمیت ببینم، ولی بازم خوبه به احتمالات دیگه‌ای فکر کرد. بامزه‌ست.. یادم اومد قبلا هم ازت پرسیده بودم توی یه دنیای دیگه ممکن بود چیکار کنی. به نظر می‌رسه زیاد ذهنت رو مشغول خودش نکرده، شایدم من عجیبم. می‌دونی چیه؟ لازم نیست بگی. خودم می‌دونم.

توی اون دنیای دیگه من اینجا نبودم.

جالب نیست؟ من وجود چون تو تمام اون هزاران راه دیگه رو کنار گذاشتی. بهش فکر کرده بودی؟ که پازل ناقصی که تیکه‌هاشو گم کردی فقط برای چیده شدن به دستای تو بعد از انتخاب‌های تو ساخته شده؟ اما تیکه‌های پازل کامل نیستن، بعضی‌هاشون رو زیر کفشت له کردی. برای همین نمی‌بینی‌شون.

هی، اونجان. فقط کافیه پاتو تکون بدی.

... به نظر می‌رسه که نمی‌خوای.

می‌دونی چیه؟ اشکالی نداره. مجبور نیستیم همیشه کاملش کنیم اگه نمی‌خوای. پازل که روحی برای غمگین شدن نداره. روح من هم قوی‌تر از این حرف‌هاست. بهت گفته بودم؟ که چقدر قویه؟ حتی اگه تو اینجوری نگاهش نکنی؟

می‌شه نگاهش کنی؟ به خاطر تو اینجاست. می‌دونم دوستش داری... فقط دلش می‌خواد از خودت بشنوه.

باشه باشه، مجبورت نمی‌کنم. فقط سرش داد نزن. پازل که صدای تورو نمی‌شنوه. تازه، خودت خریدی‌ش.

هی، درمورد پازل حرف نمی‌زدم، می‌زدم؟ داشتم درمورد خودم توی یه دنیای دیگه می‌گفتم. به نظرت اون ورژن من هم داره این مکالمه رو با تو ادامه می‌ده؟

فکر می‌کنی ورژن دیگه‌ی تو، همونی که قراره توی یه گلفروشی بزرگ کار کنه و سر کسایی که زاموفیلیا رو دور از نور نگه می‌دارن غر بزنه و هر روز یه دسته نرگس بیاره خونه؛ حاضره به ورژن دیگه‌ی من جواب بده؟

برات جالب نیست از کجا می‌دونم دوست داشتی توی گلفروشی کار کنی؟ خب.. شاید از همون‌جایی که می‌دونم یکی از تیکه‌های پازل توی جیبته.

ورژن دیگه‌ی من از کسی که اینجاست بهتره. برای بهتر بودن استاندارد زیادی نیاز ندارم، فقط کافیه عادی باشه.

ولی تو همین الان هم باهاش موافقی، مگه نه؟

 

 

روز اول؛ من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلا...

چالش نوبادی چان و سولویگ که تصمیم گرفتیم طی یک حرکت جمعی انجامش بدیم. D:

 

+اینکه این ساعت پست می‌ذاریم نشون می‌ده چقدر بزرگ شدیم =(((

++تمام چیزی که تو گالریم هست فن‌آرت گیه، دارم براتون اونایی که می‌شه تو بیان پست کرد رو کم کم رونمایی می‌کنم تا ببینیم عذاب هر روزه بدون اینترنت چقدر دیگه ادامه داره.

  • yuyu

 

The moment i knew
taylor swift
 
 
Image

 

می‌خواستم قبل از اینکه بگم چندان آدم تلفن حرف زدن نیستم، یکی دوتا پاراگراف درمورد تروماهای بچگی‌م که مربوط به "حرف زدن" می‌شن بنویسم و بعد بگم هنوز هم خیلی زیاد صحبت می‌کنم ولی معمولا به چت و پیامای پشت هم توی چنلم خلاصه می‌شن، و بعد اینو بگم که توی چندروز اخیر مکالمه‌های بالای دوساعت با دوستام داشتم و ازشون هم لذت بردم و در نهایت بگم چقدر برام جالب بوده، ولی بعد به این فکر کردم چند درصد از چیزایی که برای نوشتن بهشون فکر می‌کنم تا توی ذهنم بمونن یه جورایی یه راه فرار برای اینن که به واقعیت نسبتا آزار دهنده‌ی زندگیم توی چند روز اخیر فکر نکنم.

اینم یه موهبته انگار، این‌که بتونی دنبال اون بخش زندگیت بگردی که باعث نمی‌شه بخوای بالا بیاری و همونو برای بقیه تعریف کنی تا خودتم باور کنی هایلایت روزت همون یکی دو ساعت بوده و بقیه‌ش یه خوابه.

احساس می‌کنم دارم قدرت جمله نوشتنم رو از دست می‌دم.

 

+آهنگ پست taylor's version ئه ولی کاور اون ورژن رو سیو نداشتم

  • ۲۴ دی ۰۴ ، ۲۲:۳۴
  • yuyu
𝗔𝗽𝗿𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗼𝘄𝗲𝗿

𝗦𝘁𝗮𝗿𝘁: 𝟗𝟖/𝟎𝟕/𝟎𝟒

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد..
----
انتخاب شماست که یه sad bitch باشین یا یه bad bitch.
---
من نه دخترم نه پسر. من نون بربریم.
---
چند تا نوجوون روان پریش که دور هم جمع شدیم و داریم صنعت داستان نویسی و فن فیکشن رو به یکی از دلایل بارز خودکشی در نسل خودمون تبدیل میکنیم.
---
خود کنکور مظهر پاره شدن در راه زندگیه.
---
طراحا اینطوری بودن که: ای بابا ده ساله داریم به یه روش کونشون میذاریم دیگه الگوریتمش دستشون اومده بیاین روش‌های نوین گایش رو روشون ازمایش کنیم که برق سه فاز از سرشون بپره و تمام تحلیلای معلما و مشاورا و پیش بینی هاشون کصشر از آب در بیاد.
---
من نمیفهمم این سیستم اموزشی چی از کون ما میخواد. حقیقت اینه که مهم نیست تو سال نهمت وارد چه رشته‌ای می‌شی، تو در واقع 9 سال قبل با ثبت نام توی یکی از دبستان‌های این کشور چه دولتی چه غیردولتی حکم اسارت همه جانبه خودت رو امضا کردی و به آموزش پرورش و سنجش اجازه دادی در هر مکان و زمانی به هر روشی از خجالت ماتحتت در بیاد.
---
ملت اون سر دنیا تو ۱۶ سالگی میزان ، بیزنش خودشون رو میزنن، کتاب مینویسن، فیلم بازی میکنن، خودشونو برای کالج اماده میکنن درحالی که به استقلال رسیدن
VS
ما: نگرانی برای وضعیت بعد کارنامه، برنامه ریختن برای رفتن به ددر و کنکل کردنش ساعت ۴ درحالی که ۴ و ده دیقه قرارمون بوده و غیره:
---
وقتی میگیم جدایی دین از سیاست، کسی از فساد و لجام گسیختگی و سکس وسط خیابون حرف نمیزنه. منظور آگاه کردن مردمه و جلوگیری از اینکه با یه سری احکام دینی بتونن روی هر گوه خوری ای کلاه شرعی بذارن و مغزا کوچیکتر بشه.
---
من همه ی تابستونا کلی برنامه میچینم خب بعد میبینم تابستون تموم شده و من همینجوری لش کردم توخونه و دریغ از یه کار مفید:)
---
ما تو ایران زندگی می‌کنیم اینجا یا تا ۵۰ سالگی بچه سالی یا در آستانه رسیدن به سن قانونی خصلت‌های بزرگسالی توی شخصیتت غالب میشن ^^~
---
آخرِ قصه خوشه چون داستان ماست و داستان ما باید پایان خوبی داشته باشه.

یپ یپ‌ها
شما گفتین؛
صاحبان ستاره‌ها